|
...:::: برگ از درخت خسته می شه پاییز بهونه اس :::...
|
||||
|
|
||||
ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام ![]()
امروز بهترین روز زندگی من توی سال ۸۷ به دلیل اینکه :
اولین سالگرد آشنایی من و عزیزترینمه 
امروز ........ یک سال از اولین روزی که من گل رو پیدا کردم می گذره .... ![]()
اگر چه بین ما کیلومترها فاصله هست ولی من با این همه فاصله فریاد میزنم :
دوستت دارم
دیرگاهیست نگاهی به ان من دل خسته شرر افکنده
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
.... امّا !!! نه !!!!!گذشت و دیدم دل من دیونه تر شد
.... به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد !!!توی این یک سال
: گذشتم از فلات آه ... خریدمش به یک گنــاهبهش گفتم با من ساده دل ؛ ساده به تو باخته خویش رفاقت داری ؟؟؟
با من ساده دل ، ساده به تو باخته خویش
... ؟؟؟گفتم
: ای سراپایت خوب ، ای کلامت دریا ، ای نگاهت باران ؛ای سکوتت فریاد ، محتاجم به نوازشگری لبهایت !!!
حالا من هستم و سری که حبابی از شیشه است
... دلی که بیرون از پیراهنم می تپد ...و جیب هایی پر از نامه های عاشقانه
!!! و قصه ی دلدادگی که به دیوار غار ها نقش خواهد بست !!!اما می ترسم
.... نداند خیسی گونه هایم از کجا آب می خورد ...ولی ای کاش می شد به جای تقویم روزها را به دیوار زد
.....
+
حک شده درچهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 11:27 AM توسط سوشیانت
|

از هفت اقلیم عشق می نویسم آنجا که قصه ها خوشترین پیغام را مژده می آورند از زلال جویبار روشن ایام … آنجا که ساقیان مستانه … جام به دست قیس ها و فرهاد ها می دهند … آنجا که نغمه پرداز حریم خلوت عاشقان زمزمه ی دوستت دارم هاست آنجا چاهی نیست که ناله از قعر پر ژرفش بیرون آید آنجا هیچ دلی زخم خورده نیست دهلیز قلب ها به غم و قصه گشوده نمی شود کسی دیگر دیوانه وار مشت بر دیوار نمی کوبد که چرا رفت … چرا پیش من نماند … آنجا که دیگر از نوازش چون آزار ترسان نیستی … دیگر کابوس از دست دادن لیلی ها و فرهادها آزارت نمی دهد … خستگی نیست … غم نیست … جدایی در واژه ها جایی ندارد … دیگر از مهتاب لعنت نمی بارد زنجیرهاشان زنجیر رهایی ست کسی لبریز از خموشی نیست فریاد می کنند : دوستت دارم ها را … دوری … فاصله … معنا ندارد … سوشیانت دست به دامان اهورا شو ... گله کردن کافی است ... رویا و خیال و وهم بس است ... کافی است دنیای خیالی ساختن .... 
+
حک شده دریکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 4:57 PM توسط سوشیانت
|

پر شکسته در انتظار تو.......

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
با صدای خیس باران تو رو آواز کنم …
وقتی وقتی که دوست داشتنت مثل خیال آبی نیلوفر می ماند . . .
چگونه از تو ننویسم ؟؟
بهت کودکانه ای مرا فرا می گیرد آن هنگام که یاد چشمانت….
همچو موج یک نفس آرام نیستم …
بس که طوفان زاست این عشق …
واژه ها توان گفتن ندارند
اصلا بیا …
تو سیب باش …. من پنجره
تا چشم های کودک احساس من هر روز به تو خیره شود …

بیا نان را به شبنم و شراب بیامیزیم
و سرزمین دل تازه کنیم
تا زلف آفتاب
بر شانه ی آب بنشیند
من همچون تویی دارم …
و تو همچون …
پس بیا زندگی کنیم
من و تو … نه اشتباه گفتم … *((( ما )))*
خوشبختیم …
+
حک شده درچهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 9:55 AM توسط سوشیانت
|

روحم بی صداست ... و جهت را تشخیص نمی دهد تنها تو می توانستی او را به زور در تن یک کافر بگنجانی ... آنگاه که تمام هستی ام می شوی و به نابودی من می نگری ... از دنیایم فقط بیابانی عطایم کردی تا امنیت اغفالم کند به من تنهایی مدیدی دادی که روزها فقط افکار زخم خورده بر تنش خیمه می زنند و از من فقط ضجه ای مانده که هیچ جنبنده ای نیست تا در شعاعش بایستد ... آنگاه که در امپراطوری یک نگاهت شکستم آنگاه که اتفاق دچار قانون شد .... من اسیر شدم اسیر اشکهای تو که مرا پایبند به اتفاقی قانونمند کرد اکنون من ماندم و یک کهکشان که کمربند عمر من به تنگش آورده و در قهقرای تنی فرسوده می دانم که روزی جانانه می شکنم ... اما آن روز به من بقبولانید که سیاه بپوشم و به یاد این همه درد دو شمع روی کفش هایم روشن کنم و تمام راهی که رفته ام را بازگردم ... تمام عمر من لذت قدم زدنی بود من دیوانه وار .... دویدم ... اکنون در یأس کلمات پوینده ی روایتی وصف ناپذیرم زمان فقط بازوبند آتشینی شده به تنی مبهوت... الهه ی تنهایی تهدید محکمی است بر این عشق ... آنگاه که با ماندن با او هیزمی در آتش عصیانشان می اندازم ... نقصان رویایی به اسم آزادی قلقلکم می دهد... آتشی هولناک .... از زخم زبان ها تنم را سوزانده... نگاه هایی مشکوک ... که هر لحظه با هر نفس شراره های شادیم را زهرآلود می کند ... من شرط بسته بودم نبازم !!! اینگونه است که هیچ وقت از شکستن حوصله ام سر نمی رود ... چقدر پا به پایم می آیی ؟؟ نمی دانم !! اما اگر بیایی لاشه ی تمام این عذاب ها را در دوردستی نامعلوم مدفون می کنیم.
+
حک شده دردوشنبه 26 فروردین1387ساعت 6:10 PM توسط سوشیانت
|

من تا ابد کنار تو می ماندم....

نمی دانم چرا آن روز که رفتی زندگی من گم شد مثل لحظه
ای که سیب کالی از درخت می افتد
جای من در آغوش تو امن تر بود
با هر نگاه ؛ لبخند ؛ با هر بوسه
شهر به شهر تنم فتح می شد
!حالا زندگی ام را روی قد و قواره ی تو می دوزم
خواب بهانه است که باشیدر بستری که تو را نفس می کشد
حالا من ماندم و
...خواب های نا تمام دم صبح
به یاد تمام خاطرات
...من ماندم و حسرت آغوشت
من ماندم و حسرت نور بی رنگ آن شمع
....من ماندم و سکوتی مرثیه بار به یاد چشمانت
جام لبخندمان شکست
آن هنگام که رفتی و من ماندم
... تـــنها ... بی تو من رفتم... تو ماندی تنهــا و جمله ی آخر :«
اگه دستم به جدایی برسهاونو از خاطره ها خط می زنم
»یاد چشمان اشکبارت
....من و بغضی سنگین
...من و آن همه اشکی که ریختیم
....صدایت کردم
لحظه ی آخر
من مُردم
تو مُردی
مهلت ماندن...... با تو
و چه خوب بود اگر می شد ثانیه ها را به دیوار زد
ثانیه ها
...اما هنوز عاشقانه فریادمی کنم :

+
حک شده دردوشنبه 19 فروردین1387ساعت 6:18 PM توسط سوشیانت
|

این "پست"
به دلایلی کاملا شخصی حذف گردید شرمنده ....
+
حک شده درچهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 2:31 AM توسط سوشیانت
|

سلام سلام سلام
من اوووووومدم
سال نو همه مبااااااااااااااارک
موفق و پیرووووز باشید
من و عزیز دلم ۲ روز کنار هم بودیم
خوش گذشت خیلی زیاد ایشالا به زودی میام تعریف می کنم
فقط بدونین آخرش از بس گریه کردم منفجر شدم![]()
![]()
چون جدا شدن ازش برام خیلی سخت بود![]()
![]()
حتما بعد از عید میام تعریف میکنم
ولی این جا نه منتظر یه سورپرایز جدید باشید
خوش و خرم خوشحال و سربلند و پیروز باشد
منم یادتون نره...
واسه همتون موقعه سال تحویل دعا کردم...
حتما بعد عید میام... ![]()
![]()
![]()
فعلا تا مدتی خداحافظ ![]()
+
حک شده درجمعه 2 فروردین1387ساعت 4:10 PM توسط سوشیانت
|

عزیزم بهم گفت :
دو حالت داره :
وقتی ما هم دیگه رو ببینیم :
۱ـ بهم دیگه وابسته میشیم خیلی زیاد
۲- رابطه مون سرد و کمرنگ می شه
خدایا ....
از بس به این موضوع فکر کردم دیووووووووووونه شدم ....
فقط ۴ روز مونده تا بیاد امروز سه شنبه است .... شنبه میاد...
وااااای من تا شنبه دق نکنم خیلی هنر کردم ...
واسمون دعا کنید.. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ولی ...
گل اگر خار نداشت...
دل اگر بی غم بود...
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود...
زندگی، عشق، اسارت، قهر، آشتی...
همه بی معنا بود...
با این همه مشکل من منتظرم و مشتاق دیدارش...![]()

+
حک شده درسه شنبه 21 اسفند1386ساعت 3:24 PM توسط سوشیانت
|

سلام دوستان عزیزم...
بالاخره من اومدم که آپ کنم اونم با یه خبر داغ ..... و اما خبر داغ .... خدایا چقدر صبر کنم .... داره تموم میشه دیگه .... انتظار داره تموم میشه ... عزیز من داره بعد از ۷ ماه دوری و جدایی و انتظار میاد به دیدنم ..... آخه شماها فرض کنید یکی رو عاشقانه دوستش دارید اما فقط صداشو می شنوید.... دلتون پرپر نمی زنه که ببینیدش.... اما بالاخره خدا یه نگاهی هم به دل ما کرد و .... اجازه داد بعد از ۷ ماه بتونیم تا آخر این ماه همدیگه رو ببینیم... نمی دونید شبا خواب ندارم .... روزا هزار بار می میرم و زنده می شم تا اون لحظه فرا برسه.... فقط واسمون دعا کنید که مشکلی پیش نیاد و ما راحت بتونیم همدیگه رو ببینیم. 


+
حک شده دریکشنبه 12 اسفند1386ساعت 12:16 PM توسط سوشیانت
|

نفس کشیدن عذابم می دهد وقتی او غمگین است صدای استغاثه ی آب را نمی خواهم ... در مرداب واژه ها غرق می شوم وقتی ذره ای دلخوشی ندارد ... واژه هایم از چشمه ی اندوه می چکند چشمان ملتمس من لبخند تو را خواهان است .. چشمه ی چشمه های شبرنگ چشماش پر اشکه من چه کنم ... هیهات پرنده ای جفت گم کرده ام ... خودم را همانند شاخه ای از گل سرخ آونگ می کنم ... شاید بتوانم تحمل کنم ... جوی کوچکی با دستانم در زمین درست می کنم تا اشک هایم را در خود به امانت نگه دارد ... آخر عزیز من ... چشمانش پر از اشک است ... خود را درون تابوتی بر شانه های هیچ کس می بینم ... وقتی او اینگونه بغض آلود سخن می گوید ... افسرده پیکری که عصب نیست در تنش لبخند عزیزترینش را خواهان است ... من چو شب تیره فام عزیزم همچون شفق بود .. اما اکنون روزگار خسته و پر بسته اش کرده مرغکی هستم که خسته و پر بسته گرمی صد بوسه می خواهم اما او غمگین است ... من را تاب این همه اندوه او نیست زهر .. برق رگ زدن ... دار.... تو بگو کدام را انجام دهم تا خلاص شوم از دیدن غم تو .. پژمرده ز دلتنگی توام ... پر کس و بی کس می شوم وقتی چشمان خیس تو را ببینم... شهسوار آرمانی من چرا اندوهناک ۩ لـــیـلا ۩ می گویی ... نگون بختی هستم در این شهر غریب که تو را می جوید ... کجایی ... سحرگه با دو چشم گریه آلود ... از غم تو خوابم نمی برد ... وقتی تو غمگینی ... به این همه رویای بی حاصلم ... دیگر نیز امیدی ندارم ... دل تپیدن های ناگاهم ... ز شوق خنده های تو بود ... ز شوق و حرف های بی بهانه ی تو بود ... خدایا دلم خون است چه حاصل از زندگی دارم وقتی عزیزم بی من ساعت ها اشک می ریزد جسم پر ملال من نیز نمی تواند به جسم او رسد که با آغوشی از مهر ذره ای از غم هایش را بربایم از این همه غم سینه سوز خسته ام طاقت و تاب... صبر و آرامش ... همگی هیچ وقتی تو این چنین غمگینی... فقط خنجر آب داده از زهری را خواهانم که خود را خلاص کنم از این کابوس ... او غمگین است ... من نمی توانم آرامَش کنم تیغی خواهانم که یکباره سینه ام را بشکافد... از این همه رنج بی حساب ای خفتگان در دل این نیمه شب با ناله های او چه کنم از این همه فقر خویشتن خجلم ... دستم از دامن امید کوتاه است ..شعاع مهر من سودی ندارد... دیگر حتی از صخره ی تهمت ها دلم در حذر نیست ؛ دلم موج خنده های او را می خواهد در شام غم او ... من ناتوانم ... خدایا چه کنم ... خدایا ... زمین پوشیده از گل،آسمان صاف ... میان ما جدایی قاف تا قاف. بهبود این تن خسته فقط با خنده ی او درمان می شود ... دنیا رنگارنگ ... خورشید سوزان ... آسمان صاف ... شب حریر ... من هیچ چیز نمی خواهم من فقط یه لحظه لبخند او را خواهانم.... حسی بهم میگه برو ...

+
حک شده دریکشنبه 21 بهمن1386ساعت 1:5 AM توسط سوشیانت
|

زندگي فريبي بيش نيست با دلتنگي افسونگر . . . زندگي با دست هاي زمخت خود سرنوشت انسانها را مي نويسد من هميشه ، وقتي چشمانم را مي بندم مي گويم :
اينها فقط درد و غم است ، اظطراب و ناراحتي
به جان مي اندازد .
زندگي فريبي بيش نيست
اما گاهي هم دروغهاي شادي آورش را
مثل زيوري درخشان به ماه هديه مي كند .
به آسمان هفتم رو كن .... فال ماه را بگير
زميني آرام بگير . . . طلب نكن
حقيقتي را كه نياز به آن نيست .
در بحبوحه بوراني كه در ميان شاخه هاي افرا بيداد ميكند
تصور اين كه اين تنها راه زندگي است خوش است
بگذار معشوقه فريب دهد
بگذار با كلمات لطيف مرا نوازش كند
بگذار زبان شر تيز مثل تيغ بر سرم ريزد
من آماده ام آماده ي شنيدن ...آماده ي عادت كردن .
اين بلنديها ، اين فراز و نشيبها
روح مرا سرد مي كند
جرقه ي ستاره هم ديگر گرمم نمي كند .
هر كه را دوست داشتم به من پشت پا زد
با هر كس زندگي كردم مرا فراموش كرد
امــّـا
با اين همه فشار . . . با اين همه درد . . .
من به شفق لبخند مي زنم
و سپاس مي گويم به اين زمين محبوب و عزيز
به خاطر اين زندگي
با همه ي بدي ها و شادي ها
و خوبي هايش . . . .

سلام دوستان عزیزم...
من امروز اومدم که خودم آپ کنم ولی ادامه ی اون آپ قبلی رو منتظرش باشین ...
عزیزم در اولین فرصت آپ می کنه ... اخه سرمون نیست خیلی شلوغه وقت نمی کنیم ![]()
راستی سوشیانت در پوست خود نمی گنجد چون بعد از ۵ ماه انتظار بالاخره ....
اتفاقاتی که می خواستم افتاد ... و من خیلی خیلی خوشحالم...انتظار من تموم شد ..
![]()
در ضمن امتحاناتم تموم شده ... و یه تشکر درست و حسابی باید از عزیزم بکنم چون
توو تموم این مدت رعایت حال منو کرد و خیلی از حرفاشو تو دلش نگه داشت...
البته الان که امتحاناتم تموم شده بهش می گم خب الان بگو میگه همشو یادم رفته...![]()
ولی خب ما همه جوره ... ممنونیم...![]()

+
حک شده دریکشنبه 14 بهمن1386ساعت 10:51 AM توسط سوشیانت
|

سلام حال شما ؟؟؟ امروز به یه دلیل مهم و ویژه اومدم که بنویسم ... . امروز دقیقاَ پنجمین ماه روز آشنایی من و عزیز دلمِ ... دقیقتر 3648 ساعت .... یا 218880 دقیقه .... یا 131332800 ثانیه است .... توی این مدت به خاطر همدیگه خیلی خـــــــیلی سختی کشیدیم انقدر که حالا زنده ایم باید خدا رو شکر کنیم .... اگر چه تو این مدت خوشی ها و خاطرات خوبی هم با هم داشتیم ... ولی خب من آن هنگام وضو ساختم از چشمه ی عشق .... چهار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست ... چه شب هایی که از دوری همدیگه ساعت ها بیدار موندیم و به این همه فاصله بین دستامون فکر کردیم .... هیچ وقت اون شبی رو که به خاطر من تا صبح نخوابیده بود 





