نمی گذارند...
اکنون که شب از نيمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاريکي و ظلمت سايه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن مي گويم
از تو از محبت و مهربانيت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانيه ها، دقايق و ساعت هاي سخت و ملال آور
جدايي و تنهايي
از اينکه هر روز صبح به اميد شنيدن صداي گرم و
مهربانت از خواب بيدار مي شوم
از روزهايي که با خيال و روياي با تو بودن سر مي کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داري
هاي خود
از اميد وصال و از حضور تو برايش مي گويم
حضور تو که دليلي شده تا روزهاي سخت تنهايي را
سپري کنم
حضور تو که باعث شده دنياي پوچ و بي ارزش را تحمل
کنم
آري از حضور گرم تو برايش مي گويم که روح سرد
آدمهاي اطرافم را آب کرده
از حضور تو برايش مي گويم که روزنه اميد را در دلم
روشن کرده
از حضور تو مي گويم که مرا از بايدها و شايدها و
خوشي هاي زودگذر جدا کرده
و به عالمي ديگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفي که به خاطر حضور تو در وجودم، ايجاد
شده برايش مي گويم
اما چند شبي است که تنها هستم و در سکوت تنهايي
غرق شدم
چند شبي است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را براي شنيدن حرفهايم پيش کش نمي کند
گويي پنداشته ديگر تنها ماه موجود در دنيا نيست
حال ديوار را شريک خود قرار دادم و با او سخن مي گويم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برايش گفتم از
حسودي نرود
و اگر از غم و درد دوري و هجران و فراق برايش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهايم نگذارد.....
دوستت دارم عزيز.... اگر چه
زمانه نمی گذارد....
+نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت9:10 AMتوسط ۞ سوشیانت ۞ | |
تعطیل شد !!!
ღღ
گل يخ داستان آشنایی ما دو تا خاطرات من Design by : bahar 20