|
نفس کشیدن عذابم می دهد وقتی او غمگین است صدای استغاثه ی آب را نمی خواهم ... در مرداب واژه ها غرق می شوم وقتی ذره ای دلخوشی ندارد ... واژه هایم از چشمه ی اندوه می چکند چشمان ملتمس من لبخند تو را خواهان است .. چشمه ی چشمه های شبرنگ چشماش پر اشکه من چه کنم ... هیهات پرنده ای جفت گم کرده ام ... خودم را همانند شاخه ای از گل سرخ آونگ می کنم ... شاید بتوانم تحمل کنم ... جوی کوچکی با دستانم در زمین درست می کنم تا اشک هایم را در خود به امانت نگه دارد ... آخر عزیز من ... چشمانش پر از اشک است ... خود را درون تابوتی بر شانه های هیچ کس می بینم ... وقتی او اینگونه بغض آلود سخن می گوید ... افسرده پیکری که عصب نیست در تنش لبخند عزیزترینش را خواهان است ... من چو شب تیره فام عزیزم همچون شفق بود .. اما اکنون روزگار خسته و پر بسته اش کرده مرغکی هستم که خسته و پر بسته گرمی صد بوسه می خواهم اما او غمگین است ... من را تاب این همه اندوه او نیست زهر .. برق رگ زدن ... دار.... تو بگو کدام را انجام دهم تا خلاص شوم از دیدن غم تو .. پژمرده ز دلتنگی توام ... پر کس و بی کس می شوم وقتی چشمان خیس تو را ببینم... شهسوار آرمانی من چرا اندوهناک ۩ لـــیـلا ۩ می گویی ... نگون بختی هستم در این شهر غریب که تو را می جوید ... کجایی ... سحرگه با دو چشم گریه آلود ... از غم تو خوابم نمی برد ... وقتی تو غمگینی ... به این همه رویای بی حاصلم ... دیگر نیز امیدی ندارم ... دل تپیدن های ناگاهم ... ز شوق خنده های تو بود ... ز شوق و حرف های بی بهانه ی تو بود ... خدایا دلم خون است چه حاصل از زندگی دارم وقتی عزیزم بی من ساعت ها اشک می ریزد جسم پر ملال من نیز نمی تواند به جسم او رسد که با آغوشی از مهر ذره ای از غم هایش را بربایم از این همه غم سینه سوز خسته ام طاقت و تاب... صبر و آرامش ... همگی هیچ وقتی تو این چنین غمگینی... فقط خنجر آب داده از زهری را خواهانم که خود را خلاص کنم از این کابوس ... او غمگین است ... من نمی توانم آرامَش کنم تیغی خواهانم که یکباره سینه ام را بشکافد... از این همه رنج بی حساب ای خفتگان در دل این نیمه شب با ناله های او چه کنم از این همه فقر خویشتن خجلم ... دستم از دامن امید کوتاه است ..شعاع مهر من سودی ندارد... دیگر حتی از صخره ی تهمت ها دلم در حذر نیست ؛ دلم موج خنده های او را می خواهد در شام غم او ... من ناتوانم ... خدایا چه کنم ... خدایا ... زمین پوشیده از گل،آسمان صاف ... میان ما جدایی قاف تا قاف. بهبود این تن خسته فقط با خنده ی او درمان می شود ... دنیا رنگارنگ ... خورشید سوزان ... آسمان صاف ... شب حریر ... من هیچ چیز نمی خواهم من فقط یه لحظه لبخند او را خواهانم.... حسی بهم میگه برو ...
|
About![]()
تعطیل شد !!!
Home
|