|
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
سلام ... امروز هم خوشحالم هم ناراحتم ..... خب بزار اول نارحتیمو که مهم تره بگم .... عزیز دلم مریضه و اصلا نمی تونه از جاش تکون بخوره چون کمر درد داره بدون هیچ دلیلی ..... و اما دلیل خوشحالیم ...... خبر دارین که چهارم تیر ماه روز زن و مامانه درسته من تو این روز یکی از بدترین خاطرات زندگیم رو تجربه کردیم ولی خب .... ولی عزیز دلم منو مامان صدا می زنه و منم اونو پسری صداش می کنم به همین مناسبت گلم یه دونه ساعت واسم خرید البته پیشنهاد خودم بود که ساعت بخره ..... یه ساعت سبز فسفری که خیلی خیلی خوشکله منو شرمنده کرد ((ایشالا واسه تولدش من سنگ تموم می زارم اگر چه تمام قضیه با اصرار محسن که بگم می خوام چی کار کنم لو رفت ولی خودش می گه حالا که فهمیدم بیشتر منتظرم که اون روز بیاد البته بماند که تصمیم گرفتم تغییرات کلی بدم و همه چیزو عوض کنم و دیگه اینکه امتحان دیروزمو خراب کردم و یه عالمه ناراحت شدم اگر چه حتی بچه خرخون کلاسمون هم با اون همه ادعاش می گفت خراب کردم من یکی که خیلی خوشحال میشم اگه این خرخونه یکی از امتحاناشو بیفته آخه زورش میاد نمونه سوالایی که اصلا گیر نمیاد و اون داره رو به کسی بده پسره ی گداااااااااااااااااااااااااا ..... مشکل هم اینه که این درس که این یارو نمونه سوالاشو داره سخت ترین درس این ترمه خلاصه ..... راستی یه چیز جالب هم دارم که براتون بگم اونم اینکه من نصفه دوستام اصلا دانشگاه نیومدن و ازدواج کردن .... حالا این به کنار ... من سر جمع ۱۸ سال و ۱۰ ماهمه و هنوز ..... اما تمام همکلاسیهاییم که ازدواج کردن بچه دارن همین چند روز پیش بچه ی یکیشون توی اتوبوس کنارم نشسته بود اسمش حدیث بود .... به نظر شما زود که یه دختر ۱۸ ساله بچه بغل تو خیابون .... یا مثلا یکی دیگه از دوستام که ازدواج کرده و الان که ۵ ماه از بارداریش رد میشه خونه ی باباشه و می خواد طلاق بگیره شیرینیه عقدشو توی مدرسه با همکلاسی هام خوردیم منم که دیوووونه ی بچه کوچولو ام... البته یه بچه رو با همه ی دنیا عوض نمی کنم اونم شقایق کوچولومه ((دختر عموی ۶ ماهم)) جون من به جون این فسقلی بسته است .... خب دیگه داره زیادی آپم طولانی میشه ..... از همه ی کسایی هم که میان بهم سر می زنن و لطف دارن و دعا های خوب خوب میکنن ممنووووووووووووووووووووووووووونم و اینکه اگه به کسی دیر سر میزنم ناراحت نشه چون من شدیدا در گیر امتحاناتمم و نمی تونم وگرنه به خدااااااااااااااااااا می خوام که به همتون سر بزنم ..... همتون موفق باشین .... واسه من و محسنمم دعا کنین پ . ن : رفاقت ما امروز دهمین ماهش تموم شد و وارد ماه ۱۱ شد .::. در انتظار ۱۰ مرداد ... سالگرد رفاقتمون .::. ((اشك خدا))
|
About![]()
تعطیل شد !!!
Home
|