تبليغاتX
تعطیله !!!!!!!!!

تعطیله !!!!!!!!!

من رفتمممممممممممممم !!!!!!!!!1

 

عزیزم ...

بیا کنار هم بنشینیم و چشم در چشم هم بدوزیم

من می خواهم در آن نگاه ساکت و آرام

بوران احساساتت را بشنوم .... !

نمی دانم چرا از آن روز که رفتی زندگی گم شد !!!

یادت هست گفتم : در آغوش تو جای من امن تر است ؟؟؟

اما با هر لبخندی ... با هر نگاهی ... با هر قطره اشکی  ...

دلم تنگ است ... به اندازه ی گنجشکی که از لابه لای قفسش در کنار پنجره زل زده است ودلش برای پروازلک زده است

به گریه آسمان که چرا او در قفس است ؟؟؟ قفس ... بدون همنفس ...

حسرت آغوشت ... یاد تو باز دیوانه ام کرده ....

شب هایم بدون تو یـــــــــــلدا ....

ای چشمهایت ستاره ...

پولک ماه .... ابرهای بیچاره ... ستاره های بی نور ... خسته از گریه های شبانه ام

دلتنگم ... دلم برایت تنگ شده .... ؟ تنگ تر از ... دل همان گنجشک پشت پنجره !

تو که دست تکون می دادی _ به ستاره جون می دادی !    کجایی ؟؟؟

روز هایم بی تو پــــر پــــــر می شوند .... شب هایم بی مهتاب !

گاه می خواهم جستجویت کنم اما می ترسم آنجا بیابمت که ....

همه بگویند رفته ای ...!!!

ولی ای کــــــــاش

دل دیر باور تو می دانست این سر کش سابق

چقدر عاشق تو ... مطیع تو شده است !

 

 

 

 

وحالا بریم سراغ خبرای خوب خوب

 

امروز اولین روز از دومین سالیه که من با محسن آشنا شدم یعنی  پارسال ۲۷ مرداد

 

 

ساعت من با محسن چت کردم و ازش شماره گرفتم خلاصه سر همون خیابون

 

 کافی نت یه تلفن کارتی بود پریدیم رو تلفونو فکرشو بکن مریم گوشیو ازم گرفت

 

 گفت من حرف می زنم هیچی منم کنار وایسادمو نگاه کردم

 

چند لحظه بعد گفت ... اشغاله خندیدم گفتم آخه من گفنتم زنگ نمی زنم

 

محسن کلی اصرار کرد که همون موقه واسش زنگ بزنم اما من گفتم نه

 

راستشو بخواین دیگه پول نداشتم که کارت بخرم..

 

خلاصه ۳ روز از اون ماجرا گذشت و من چهارشنبه یی همون هفته انقدر با خودم

 

 کلنجار رفتم تا بالاخره تصمیم گرفتم زنگ بزنم به هیچ کس هم نگفتمو

 

 ساعت ۸:۴۰ صبح بود که با ترس شماره رو گرفتم ... داشتم سکته می کردم

 ..

حالا همه ی اون مکالمه رو می نویسم

 

محسن...بله ---> خواب الوده

 

من:سلام

 

محسن: بفرمایید

 

من-آقا محسن ؟؟

 

اون:بله خودم هستم ..

 

من:شناختین ؟

 

اون:نه ! شما ؟؟؟؟؟

 

من:یکشنبه ظهر ...ساعت ۲:۳۰

 

اون:انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو سرش ....آهان آهان

 

من:حالا شناختین ؟

 

اون:بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلهههههههههه

 

بعد دیگه محسن یه کم غر زد که الان چه موقه زنگ زدنه

 

 من ساعت یازده خونومو صیح میشه و تا حالا زودتر از ۹ از خواب بلند

 

نشدم و یه کم حرفیدیم فکرشو بکن داشتیم حرف می زدیم محسن

 

هی از پشت تلفن داشت شماره می خوند من پرسیدم داری چیکار

 

می کنی پیچوند گفت هیچی بعد فرداش که داشت دوباره همین کارو

 

می کرد دوباره پرسیدم نگفت منم که فهمیده بودم گفتم دنبال شماره

 

ی من نگرد از شهر ما هیچ جای دنیا شماره نمیفته بچم خندید هیچی

 

نگفت ولی خب من یکی دوهفته بعد شماره مو بهش دادم باورتون نمی

 

شه اواین باری که واسم زنگید گفتم سلام گفت مرده شورتو ببرن گفتم

 

واسه چی ؟؟؟ نگو که بچم شماره رو اشتباه شنیده بود ۳ رو ۱ شنیده

 

بود و کلی به ملت فحش داده بود بعد که گفتم اشتباه فهمیدی دیگه

 

راضی شد فحشم ندا...

 

 

بخدا بقیشو یادم نیست که بگم حالا اگه محسن یادش بود

 

 میاد تعریف میکنه... خالاصه ۱۰ دقیقه حرفیدیم و من گفتم دیگه باشه

 

 واسه بعد....همچنان این روزاها تکرار شد تا امروز که اسیر هم

 

 هستیمو می خوایم با هم بمونیم

 

دیگه فعلا حرفی ندارم از این به بعد هم سعی می کنم بیشتر بیام

 

 شرمنده ی هموتنو هستم که بی معرفت شدم نمیام بهتون سر بزنم

 

بخدا می خوام .. نمی تونم....ایشالا بازم میام...واسمون دعا کنید

 

راستی دیروز هم به مناسبت نیمه شعبان خونمون جشن داشتیم

 

خیلی خوب بود منو عسلمم نذر کردیم که ایشالا سال دیگه با هم

 

خونومون کمک بدیم    شیرینیه جشنومون هم ما بخریم

 

 وای هنوز خستم

 

چون خونمون این جور روزا من فقط باید حرص بخورم بچه های فامیل

 

 خونومنو خرابکاری نکن باورتون میشه  ساعت دایی۵ سالم یه مایع

 

 دست شویی ۱ لیتری رو قطره قطره خالیش کرده بود ؟؟؟

 

بعد یه ۲۰ لیتری آبو خالی کرده بود و  و۲ کیلو شن کف حیاطو ریخته بود

 

 تو سیفون دست شویی ؟؟؟؟

 

و دختر خاله ی ۸ سالم رو طبقه ی دوم به یه طناب آویزون شده بود

 

 منم که حرصم گرفته بود گوششو کشیدم و تا پیش مامانش بردم گفتم

 

 ببین بچتو اگه از اون بالا پرت می شد پایین هیچیش نمی موند ؟؟؟

 

خلاصه من توی این دو روز خیلی حرص خوردم انقدر که شبش از سر

 

 درد منفجر میشدم.

 

 راستی واسه دوست عزیز منو محسن ...

 

 سروه جون دعا کنین که خیلی زود مشکلش حل بشه

 

 

راستی اینی هم که اینجا نوشته شده عزیز دلم نوشته ...

 

 قربونش بشم الهیییییییییییییییییییییییی

 

اشک خدا .: واقعا انگار خواب بود ...۱ سال ... یه سالی که با هزاران

 

دردسر ...غم .... شادی..و... گذشت

 

...ولی

 

دل از دوست داشتن تو هرگز پشیمون نشد

+نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت10:44 AMتوسط ۞ سوشیانت ۞ | |